اما کو؟! ...
هر چه چشم هایم را می مالم چیزی نمی بینم
نه صدای فریاد برگ ها ...
نه چهره ی یرقان گرفته ی درخت ها ...
نه آن خبری که من دوستش داشتم
نمی بینم ! هیچ کدامشان را
تار می بینم ! همه شان را
با این اوصاف من وارد چندمین فصل شده ام؟
منگ تر و مسخ تر از هر روز
فقط به کفش های خاکی ام
که با پاهای بی رمق من همراه شده اند خیره می شوم و ...
میبینم قدم های تنها و خاک گرفته ام را ... !
+بالاخره گوشه چشمی به ما نشان داد !
این یعنی هنوز نمی دانم
هنوز فکر می کنم
هنوز با آینه به پشت سرم نگاه می کنم
و هنوز ها هنوز ادامه دارد ... !
و عروسک های نق نقو ام هنوز سر جایشان آرام نمی گیرند
و نمی دانم چرا کلید اتاق واژه هایم سر جایش نیست ؟!
و هنوز ادامه دارد دعوای من و واژه هایم بر سر تو !
همین جا ایست !
هی ... با توام
همین جا کافیست ...
خسته ام از افکار تکراری دست نیافتنی
خسته ام از ته دل
خسته ام از خسته بودن !
خسته ام از این واژه ی کلیشه ای
کتاب هایم ... اتاقم ... تابلوی روی دیوار
همه و همه پا به پای من فکرمی کنند
فکر می کنند و جزیی از افکار من می شوند
نقش می گیرند...درتکلیف من !
در آن علامت تعجبی که آخر جمله هایم می گذارم
خیره می شوم به عمق یک بعد از ظهر تیر ماه
کاش تمام نشود ...
کاش نگاه و قدم هایمان آن قدر محکمم در هم گره بخورد که باز کردنش کار ما نباشد !!!
اما نه ... اگر تمام نشود که تمام این دو سال و چند وقت می رود زیر سوال ؟!
انتخاب را می گذرام به عهده ی همان بعد از ظهر
اما این را خوب میدانم
خط های ممتدی که با سرعت از جلوی چشم هایم فرار می کنند
هیچ وقت تمامی ندارند.
نه برای من ... نه برای تو ... !
+ سه روز پیش تولد اینجا بود ... مبارک دو سالگی تو هم !
+نیستم آن جایی که باید باشم !
+معذرت از همه .
جای پاهایت ... عطر نفس هایت را به من نشان می دهد و دهن کجی می کند ...
با زبان بی زبانی می خواهد خاطرات به جا مانده به روی خودش را به رخم بکشد ...
که من نمی توانم ...
که تو نیستی ...
که ما پنهان از همیم ... !
عذاب آور است داشتن خاطراتت و نداشتن خودت !
من منتظر پاییزم
هر کس به پاییز نزدیک تر بود خبری برای من بیاورد
برگ هایش قول هایی به من داده اند ... !
+ هنوز هم برایم جای سوال است ... که چرا وقتی مرا از همان دور دیدی از جایت تکان نخوردی ؟! تا به شک بیوفتم ؟!
+ شیطنت همیشگی ات ... خنده ی ته دلت را برایم از هر صدایی بلند تر کرد ...
من نمیدانم از تکرار این روزهای تکراری
چه چیز نصیب این چند روزه باقی مانده میشود؟
هر روز تا می آیم به همین قانون های الکی فکر کنم
میبینم ساعت های تکراری جلویم رژه می روند
(اه ... آفتاب از پشت این شیشه های مشبک چشم هایم را کور می کند
و من هی مجبورم جا به جا شوم ...
اصلا این شیشه ها یا شایدم افتاب فقط چشم های مرا نشانه گرفته اند
بیخیالشان ... خودم خیره می شوم به همین شیشه های رنگی ... ! )
یک نقشه ی تازه دارم
نقشه که نه ...
یک جورهایی میان بر است برای رسیدن ...
وقتی که شب شد ... همان نیمه شب را می گویم
کوله پشتی ام را بر می دارم و میروم تاریک ترین نقطه ی بی تو
تکه های درشت شب را (چه با ستاره چه بی ستاره )
از اسمان میچینم و توی کوله ام پنهان می کنم
خاطرات تاریکمان را هم به تکه های خالی میدوزم
حالا نمی گذارم روز شود
خودم روزها شب را می پاشم به آسمان
اینطور دیگر نیازی نیست صبر کنم تا فردا
همیشه شب است و همیشه فردا ... !
+ تولدم مبارک
چه بی سال نو
ما همیشه برای هم تازه هستیم
نه بهار تکراری می شود
نه من و تو برای هم
امسال که هیچ
اما سال بعد
سین ها را با هم می چینیم !
+ سال نو مبارک

تیک تاک تیک تاک!
این ساعت لعنتی هم دیگر تیک تاک نمی کند
فقط برای من پانتومیم بازی می کند تا لج مرا در آورد
هرازگاهی هم که اصلن یادش میرود ساعت است
و خواب زمستانی میرود
حالا من مانده ام و
4 دیوار ارغوانی و
ساعتی که گاهی بیخیال تر از ما ست

یک نردبان میکارم
تا سبز شود تا بالای ابرها
همان بالا ها که فقط قصه نویس ها می دانند چه خبر است
من رفتم
اینجا هیچ خبری نیست
الکی ما را گول نزنید
برایمان از همین زمین بگویید
اینجا هم! ما بلدیم قصه بسازیم
قصه ی من و تو ...
اینجا زمان متوقف شده !
چرا دست به دامان ابرها می شوید؟
ابرها فقط برای خودشان افسانه میشوند !

آن هم حل شد توی اشک های هضم شده ام
حالا بد جور دلم هوای تو را کرده .

دلم یک هوای ملایم
یک نیمکت چوبی روبه روی دریا
کمی فکر های جور واجور ولی مبهم
دو آب میوه و ...
شانه های محکمت را می خواهد
این ها کافیست تا مات تو شوم !
+حالا بد جور دلم هوای رنگ چشمانت را کرده
ArchivE
مهر 1388LINK S
وقتی دلم میگیره ... !DESIGN BY